چونان کرگدن تنها سفر کردم
یکی از شعرهایی که خیلی دوست دارم(به نظرم خیلی عمیق)که بودا* گفته
برای پایان دادن عطش بیقرار
شنوا – بیدار-بی تردید
بسیار کوش -پریقین -با درمه ی اندک
چونان کرگدن تنها سفر کردم.
شاخه های خیزران پیچ خورده و در هم رفته اند
که سودا زده ی زن و فرزندند
و من همچون شاخه های بالای درخت که از کجی آزاد است
چونان کرگدن تنها سفر کردم
همه جا تنهای تنها
در تلاش یافتن دورترین سرزمین
خطرها را بی باک به جان خریدار
چونان کرگدن تنها سفر کردم
برای من طاعون ورم و درد هست
و نیش هراس بیماری
با دیدن این هراس زاده ی کام
چونان کرگدن تنها سفر کردم
گرما سرما گرسنگی عطش
تندباد سوزش خورشید صف خرمگسان ماران
با چیرگی بر یکی و بر همه ی اینان
چونان کرگدن تنها سفر کردم
چون ژنده پیل تناور بر گونه ی نیلوفر
که چون دلش هوای خلوتی در گو شه ی جنگل کند
از گله کناره میگیرد
چونان کرگدن تنها سفر کردم
آز رفته ریا رفته نیاز رفته رشک رفته
هوسها و پندارها همه بر باد داده
با چشمانی فرو افکنده بیدرنگ
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد
نه خداوند رعیت نه غلام شهریار
بازی شادی و شعفهای اینجهانی
بر همه ی اینها دست یازیده و روی از همه برتافته
زنده از زهر وجودها
چون شیر بیباک از زوزه ها
شاه جانوران که فاتحانه میرود .
رخت و تخت خویش به دور افکنده
چون باد نه در بند دام
چون نیلوفر بی آلایش آب
سخن (خویشاوند خورشید) را به جان شنیده
چونان کرگدن تنها سفر کردم…
*بودا شاهزاده ای بود در قصر بنارس به قول دکتر شریعتی قفسی زیبا برایش ساخته بودند و تمام برخورداری ها و لذت ها و نعمت ها از تالار ها و ارکستر ها و رقاصه ها و خلاصه از همه چی که یک انسان برای سعادتمند بودن نیازمند است برایش فراهم بود .توی رفاه مطلق و چریدنی ناخود آگاه بود.یک روز از قفسش(قصرش) بیرون میاید و یک مرده می بیند می پرسد این چیست؟(تا حالا مرده ندیده بود)می گویند مرده است؟می گوید مرده چیست؟میگویند سرنوشت محتوم هر آدمی، باز می پرسد؟من هم؟می گویند آری تو هم. باز پیش تر که می رود یک فقیر میبیند؟این چیست؟این فقیر است.فقیر چیست؟کسی که که برای زنده ماندن به تکه نانی نیازمند است.و پیش تر می روند یک بیمار میبیند .این چیست؟بیمار است؟بیمار چیست؟ بیماری حالتی است که قبل از مرگ انسان دچار می شود.
و این سه ضربه چنان بر روح اثر می گذارد.که همه ی قصر را رها می کند و برای رسیدن به نیروانا(جهانی بهتر)سفر می کند.
واین شعر مصداق همون سفر که خودش سروده
زمان
امروز به خودم گفته ام :آه دیروز همین جا بوده ام و امروز هم همین جایم(ژید)
لحظه هایی هست در عمق فطرت هر آدمی که گاه شروع به حرکت می کنه و جان می گیره و انسان یک لحظه به خودش می آد
اگر در خواب باشه بیدار می شه اگر در حال حرکت باشه می ایسته اگر به جلو نگاه می کنه بر می گرده تا عقب را ببینه
و دیشب و امروز هم در من بیدار شدند بگذارید با یک سطح صمیمی باهاتون حرف بزنم
شب تمام شده بود یعنی صبح بود اما تاریکی روی همه جا سایه انداخته بود و وقتی اومدم بیرون و دیدم تمام چراغ ها خاموش بودند هیچ صدایی نبود هیچ حرکتی نبود انگار سالیان سال مردم این شهر مرده بودند نشستم و بیرون را نگاه می کردم توی لحظه ای نمی دونم چی بود شاید یه الهام یه پیام اما صراحت و سادگی و صداقتش با تمام افکاری که میان توی ذهنم فرق می کرد.تمام زندگی ام تمام لحظه ها خوب و بد و تلخ و شیرینش را جلوی چشمام دیدم
هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.حرف؟اصلا تو اون لحظات اگر می خواستم هم مخاطبی نداشتم
و…
20 سال از زندگی ام گذشت.به خودم اومدم و دیدم آره این حقیقت داره و کاش دروغ بود
دیدم و احساس کردم توی تمام سال هایی که انسان پا روی این غریبستان گذاشت سهم هرکسی از زندگی چقدر می تونه باشه؟
و دیدم هیچی…هیچی حتی تصورش هم وحشتناک چقدر؟70 سال-100سال-200 سال؟واقعا که این آدم چه موجود شگفت انگیزیه حتی خودش هم احساس نمیکنه که با هر نفسی به قسمت بعدی زندگیش نزدیک تر میشه و اونقدر توی زندگی گم شده که وقتی تازه به خودش میاد میبینه شده 20 سال بعد یک باردیگه به خودش میاد و میبینه شده 40 سال بعد 60 سال و بعد…؟آخرش که دیگه معلومه
دارم دیوونه میشم
اما خب تنها اتفاقی که باعث میشه دوزخ این زندگی یا زندگی دوزخ و خیلی راحت تر تحمل کنم اینه که می دونم
هرجایی یعنی هرجایی بهتر از این هیچستان رنگارنگ وجود داره واین جا تبعید گاه آدمه می دونم یک گناه ما را به این سرزمین کشونده
دیگه واقعا از این آدم ها از خودم از همه خسته شدم….اه.از نیازهای پوچشون از کارهای زشتشون.دوستی هاشون دشمنی هاشون.من که فکر می کنم آدم هرچه قدر علم توی لحظه پیشرفت میکنه همونقدر آدمیتش پسرف میکنه
به جهانی که زیبایی و خوبی مطلق است و بی کرانگی و ابدیت در آن جاری است فکر می کنم
********************************
تنها شدم همین یه خیال و یه فکر و همین…
هیچی
شروع قصه…
امروز اولین روزیه که می خوام تموم حرف هایی که دارم و روی وبلاگم بنویسم..البته تمومش که نه فقط اونایی که وسوسه زده شدن دارند
و گر نه حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش هرکسی به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.معلم شهید شریعتی
همیشه شروع کار سخت ترین قسمتش هم هست.نمی دونم توی این راهی که شروع کردم تا کجا طاقت میارم.خیلی خسته ام و شاید یکی از دلایلی که باعث شد بیام و دردهام و آرمان ها و تموم خواسته هاو از این دنیا و آدماش توی یه وبلاگ بنویسم که شاید شمار بیننده هاش به 2 هم نرسه(به جز خودم)همین خستگیمه.خسته ام آوره ام و بین همه بر خورداری هایی که توی این دنیا وجود داره و انقدری هست که هرکسی می تونه فقط با یکیش تموم عمرش و سرگرم باشه غریبم و مجهول.بیست سال پیش پا به عزصه وجود گذاشتم و برای رسیدن به جواب تموم علامت سوال های روحم اومدم و اومدم و اومدم تا….رسیدم به امروز
خدایا تو کمکم کن که سخت محتاجم و دردناکانه تر از همه وقت به تو نیازمندم